مى خواستم براى دلاور مرد آذربايجانى شهيد مهدى باكرى فرمانده لشكر 31 عاشورا يك پست ويژه تدارك ببينم، لابد بايد مى نشستم يك گزارش معمولى به عادت مالوف مى نوشتم و يك سرى حرف هاى تكرارى ....
زندگى نامه مهدى باكرى را كه دوره كردم پروا كردم و آن عادت مالوف را شكستم. مرا ببخشيد كه نشستم و نامه اى نوشتم به فرمانده جوان و با زبانى بى پروا با او سخن گفتم. نامه نوشتن سنت حسنه اى است كه دارد كم كم فراموش مى شود. نامه را آدميزاد زنده به آدميزاد زنده مى نويسد. هر چه گشتم زنده تر از مهدى باكرى، احمد كاظمى، محمود كاوه، مهدى زين الدين، حسن آبشناسان و مانند آنها نيافتم. چيزى كه عجيب است اين است كه اين نامه را آدميزاد مرده به زنده ترين مرد همه 25 اسفند هاى بعد از اين مى نويسد.
اعصابم از دستت خرد شده است. نمى فهمم كارهايت را، حرف هايت را و زندگى ات را. يك جايى مشكلى هست. تو با منطقى كه من آموخته ام منطبق نيستى. يك معادله اى كه تعداد مجهول هايش 100 برابر معلوم هايش است. آخر نه كراواتى، نه ريش چپه تراشى، نه عينك ريبنى، نه ادايى، نه ادعايى آن وقت كه دانشجوى مهندسى دانشگاه آذرآبادگان؟ عزيز من دانشجوى مهندسى كه حساب و كتاب و هندسه و رياضى خوانده، بايد بيشتر متوجه باشد كه بايد بنشيند درسش را بخواند و از امكانات دولت شاهنشاهى براى دانشجويان استفاده كند. بايد به فكر آينده درخشانش در اين رشته تحصيلى باشد نه اين كه ساواك مجبور شود دم به ساعت برايش بپا بگذارد و شنبه به يكشنبه گزارش بنويسد و يكشنبه نظريه بدهد كه اين جوان لاغر يك لاقبا و داداش هايش را كه كله شان بوى قرمه سبزى مى دهد، يك لحظه بى خيال نشويد. برادر من! شما مهندسى يا چريك كه يك روز ردت را از جلسات مخفى تفسير مى گيرند، يك روز مشهد پيش آيت الله سيد على خامنه اى، يك روز مى ريزند توى خانه ات نوارهاى ضد امنيتى پيدا مى كنند، يك روز ساواك اروميه ماموريت ويژه پيدا مى كند تو را تحت نظر بگيرد. تازه درست كه تمام مى شود مى روى سربازى، برو سربازى ات را تمام كن مدركت را كه گرفته اى، مهندس هم كه آن روزها كم است و ارج و قربى دارد مهندسى. برو پى كارت. امضا بفروش و بشو مهندس مشاور اين شركت و آن شركت. يك مشاوره بده پولش را بگير. از سربازى در مى روى كه چه؟ چه كارهاى مى كرديد شما جوانان دهه 50 ! از بچه هاى دهه 70 ياد بگيريد كه غش مى كنند براى يك دريبل نيك بخت واحدى، آخر من نمى فهمم تو با چه منطقى توى آن وضعيت ناهنجار و بگير و ببند رفته اى لب مرز تا اسلحه گير بياورى براى جنگ مسلحانه و توى وضعيتى كه عالم و آدم دنبالت بودند تا بگيرندت، با چه جراتى شيشه شيشه كوكتل مولوتف مى ساخته اى تا دخل مشروب فروشى هاى تبريز را در بياورى؟

خوب انقلاب كه پيروز شد چه دليلى داشت به بقيه بگويى لازم نيست بگوييد برادرهايت شهيد و شكنجه ديده ساواك اند و خودت و خانواده ات تحت تعقيب بوده ايد؟ آخر برادر من تو و خانواده ات براى اين انقلاب زحمت كشيده ايد، حالا كه به هدف رسيده ايم بايد سهم خود را از اين پيروزى مى گرفتيد. شايد سهم خواهى هاى دهه 70 و 80 را پيش بينى نمى كردى. برو يك جايى پست بگير. بنشين پشت ميزت، امضا كن، دستور بده و حقوق بگير. آفرين! شهردار شدى؟ شهردار اروميه! خيلى خوب است. نقطه پرتاب خوبى است. همين جا را كه سفت بچسبى وزارت رو شاخت هست. وزير شدن كم چيزى نيست. شما هم ماشاءالله لياقتش را داشتيد. اصلا شهردارى نقطه پرتاب است. تو كه مهندس هم هستى، ديگه نور على نور است. مبارك است. شنيدم شهردار اروميه بنز شيكى دارد. برو بنشين پشتش به راننده ات بگو بچرخد توى شهر. چراغ قرمزها را برايت سبز كنند. جولان بده پشت بنزت؟ بنز كه نبايد خاك بخورد عمو جان. شنيده ام فقط يكبار استارت خورده است در دوران مديريت تو آن هم وقتى گل زدى اش و كردى ماشين عروس يك زوج كه از يتيم خانه آمده بودند. حقوق 11 هزار و 200 تومانى شهردارى ديگر اين همه جان كندن داشت؟
دارم نااميد مى شوم. شهردارى كه برود آشغال جمع كند و بيل دستش بگيرد و كت و شلوار تنش نكند كه نمى شود شهردار. اى بابا اين چه حرفى است آقاى شهردار كه: من افتخار مى كنم بيل دستم بگيرم. آخرش هم كه از شهردارى رفتى. جهاد سازندگى را انتخاب كردى؟ باشد ولى چه فايده كه صبح تا شب توى روستاها از اين ور به آن ور شوى؟
آخرش هم سپاه را انتخاب كردى؟ آخر آدمى مثل تو كه دلش نمى آيد بزند تو سر يك بچه چرا بايد برود بشود نظامى؟ كشور درگير جنگ بود؟ ببخشيد ها ولى به شما چه ارتباطى داشت؟ شما مهندس مكانيك از دانشگاه آذرآبادگان. برو مهندسى ات را بكن. برو امضاى طلايى بگير. برو زندگى ات را بكن، دنيا را بگرد. خمس و مالياتت را هم بده ديگر پولت حلال است. توى كوچه هاى اين شهر استخوان شتر نمى افتد زمين كه كسى بزند تو كله ات. تو برادر من اصلا كارهايت عجيب و غريب است. با برادرت و رفيقت دو تا خمپاره انداز دستتان مى گيريد و مى رويد آبادان؟ آخر اين جورى هم مگر مى جنگند؟ آبادان محاصره بود كه بود، تو كه بچه آذربايجانى اخوى، دنبال شر مى گشتى؟ تازه مگر با يك خمپاره انداز مى شود حصر آبادان را شكست؟
خوب است دارم خوشحال مى شوم. شنيده ام بعد از مدتى كوتاه تيپ مستقل زده اى. خوب است دارم اميدوار مى شوم. تيپ 31 عاشورا. مى دانم كه توى يكى دوتا عمليات از خودت رشادت نشان داده اى. حالا وقت آن است كه از اين موقعيت استفاده كنى. زمان رشد عمودى است. فرمانده بايد يك نعره كه مى زند يك لشكر آدم بلرزد. آقا مهدى جان كم كم بايد ياد بگيرى كه فرمانده نظامى ديگر نبايد دلش براى اين و آن بسوزد. ماشين را پر كند از خواروبار برود توى دهكده هاى اطراف بنشيند با پيرزن پيرمردهاى كور و كر اختلاط كند. تو بايد اسمت كه بيايد همه حساب كار دستشان بيايد. در جنگ هم منطق اين است: بكش تا كشته نشوى.
ديگر من سر در نمى آورم كه چرا به واحدهايت دستور مى دهى كانال را دور بزنند تا از روى جنازه هاى سربازان دشمن رد نشوند و بگويى: اينهايى كه اينجا افتاده اند هر كدام عزيز يك خانواده اند! هستند كه باشند! دشمن دشمن است! نظامى كه چون و چرا نمى كند. تو نظامى بشو نيستى اخوى.
مى گويم نظامى بشو نيستى نگو نه! نمى گذارى آن پاسدارى را كه كومله ها شكنجه كرده بودند و فرياد انتقام سر داده بود، به خط بفرستند چدا براى انتقام گرفتن به جنگ مى رفت. براى يك بسته خرمايى كه دور انداخته اند جوش مى آورى كه اينها را مردم از روزى بچه هايشان مى زنند مى فرستند جبهه شما آنها را اسراف مى كنيد؟ آخر فرمانده اى كه بشقاب و قاشق كثيف سربازش را نيمه شب بشورد و مرتب بگذارد توى سنگرش مى شود بهش گفت فرمانده؟! فرمانده اى كه بنشيند و نقاشى هاى بچه هاى مدرسه اى براى رزمندگان را با چسب و قيچى روى مقوا بچسباند و با سوز بگويد: اين نقاشى ها با ما حرف مى زنند، واقعا نمونه است! عجيب نيست براى معرفى يك سرباز خاطى به دادگاه نظامى زير برگه اش اضافه مى كنى: در ضمن من كه فرمانده اش هستم هم يك سيلى بهش زده ام، اگر خلاف قانون بوده است با من هم برخورد شود! واقعا فرمانده اى كه توى بحبوحه جنگ فرمان 22 ماده اى براى نيروهاى تحت امرش بنويسد در كجاى دنيا ديده اند؟ فرمانده بايد به فكر خودش باشد، چرا كه وجود ذى قيمت او جزو ثروت هاى ملى است. اگر خداى نكرده بدليلى ناخوش شد چند روزى تمدد اعصاب و كميسيون پزشكى و ويلاى شمال و سواحل قبرس مفيد است نه اين كه روپوش دكترهاى بيمارستان را تنت كنى و با سينه گلوله خورده و كمر تركش خورده از بيمارستان فرار كنى تا در مرحله دوم عمليات رمضان نيروهايت تنها نمانند و در حين رزم دائم كمرت خم شود از دردى كه در سلول هايت مى پيچد.
آقاى مهدى باكرى! من نمى فهمم، شما در زندگى دنبال چه بوديد؟ چرا اين همه رنج، اين همه محروم كردن خود از نعمت هاى دنيا؟ من يك سوال از شما دارم آيا شما كه اين همه براى اين مملكت زحمت كشيدى، شمايى كه با يك حركت ارتفاعات رقابيه را آزاد كردى، جزاير مجنون را تصرف كردى و تيپ 31 عاشورا را تا لشكر 31 ارتقا دادى و در رمضان و مسلم و خيبر و بدر آن همه شجاعت به خرج دادى به اندازه نجات دادن پيكر بى جان برادر ارزش نداشتى؟ چرا حاضر نشدى كه نيروهايت كه فقط امكان انتقال يك جنازه را به عقب داشتند جنازه حميد را به عقب بياورند؟ چرا حاضر نشدى اشكت را ببينند؟ بى وفايى نبود؟ من نمى دانم اگر آدمى مثل من در موقعيت تو بود باتز هم حاضربود كارى بكند كه تو كردى؟ توى كه فقط ديدى دشمن دارد به مجروحان ما تير خلاص مى زند، غيرتت اجازه ترك صحنه را نداد و هر چه به تو دستور فرماندهى دادند كه برگرد و هر چه دوست همرزمت احمد كاظمى التماست كرد، برنگشتى تا آن گلوله بدذات آمد و سرت را شكافت و رفتى تا آن سوى زندگى و حتى قايق حامل جنازه ات را زدند و سوختند.
آقاى مهدى باكرى! اگر يقين نداشتم آدمى با گوشت و پوست آدميزاد معمولى به نام مهدى باكرى روز 12 فروردين 1333 در مياندوآب به دنيا آمد و به شماره شناسنامه 16 برايش سجل گرفته اند و آن سجل روز 25 اسفند 1363 از نظر ثبت احوال باطل شده است، فكر مى كردم همه اين حرفها افسانه است و در روزگار ما آدميزادى مثل شما ديگر يافت شدنى نيست. خط آخر وصيتنامه تان را كه مى بينم، آرزو مى كنم براى من و امثال من شفاعت كنى تا دعايى كه خودتان كرديد و مستجاب شد براى ما هم مستجاب شود كه خدايا! مرا پاكيزه بپذير!